جلسه 10
[10]
(آيۀ سوم) الميزان ج12، ص197، در تفسير آیۀ: “إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ” (حجر:95): در تفسير عياشی به نقل از ابان بن عثمان الاحمر میگوید: مستهزئین (مسخرهکنندگان) از قريش پنج تن بودند، وليد بن مغيرة مخزومى، عاص بن وائل سهمى، حارث بن حنظلة، اسود بن عبد يغوث زهري، و اسود بن مطلب بن اسد. وقتی آیۀ: “إنا كفيناك المستهزئين”، {ما شرّ استهزاکنندگان را از تو دفع خواهیمکرد} رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) دانست که خداوند آنان را ذلیل خواهدنمود، و لذا آنها به بدترین نحو از دنیا رفتند. این قضیه را صدوق نیز در معانى به نقل از ابان آوردهاست، همچنین طبرسى در احتجاج روایتی به همین معنی از امام موسى بن جعفر به نقل از پدرانش از امیرالمؤمنین (عليه السلام) مطرح کرده، و این حديث طولانی است و در آن نحوۀ هلاك شدن هر یک از این پنج نفر را به طور مفصل بیان کردهاست.
(آيۀ چهارم) الميزان ج20، ص375، آیۀ “قل يا أيها الكافرون لا اعبد ما تعبدون” (كافرون:1-2): در دُرّالمنثور از ابن جرير و ابن أبى حاتم و ابن الانبارى دربارۀ مصاحف از سعيد بن ميناء مولى أبى البخترى نقل میکند: وليد بن مغيرة وعاصى بن وائل واسود بن مطلب وأمية بن خلف با رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) ملاقات کرده و گفتند: ای محمد، چطور است که ما خدای تو را و تو خدای ما را بپرستی و بدین وسیله در پرستش مانند یکدیگر شویم، پس اگر کار ما درست تر بود تو هم سهمی میبری، و اگر کار تو درست تر بود ما نیز سهمی بردهایم، آنگاه این آیات نازل شد “قل يا أيها الكافرون لا اعبد ما تعبدون”، {بگو: ای کافران، آنچه را شما میپرستید من نمیپرستم} تا پایان سوره. شيخ نیز در امالى به نقل از ميناء از چند نفر از اصحاب نزدیک خود آوردهاست.
- اعتراف ولید مبنی بر اینکه قرآن كلام بشر نیست:
(اعتراف اول) الميزان ج20، ص93، دربارۀ آیۀ “ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًا” تا “عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ”. (مدثر:11-30): در دُرّالمنثور آمدهاست كه حاكم روايت كرده و بيهقى در دلائل آن را تصحيح نمودهاست، که عكرمه از ابن عباس نقل میکند که وليد بن مغيرة نزد پیامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد و حضرت قرآن برای او خواند و گویا دل ولید نرم شد، أبوجهل خبردار شده نزد او آمد و گفت: ای عمو، قوم تو برای تو پولی تهیه کردهاند زیرا تو نزد محمد رفته تا او چیزی به تو بدهد. گفت: قريش میداند که من ثروتمندترین آنها هستم. ابوجهل گفت: پس چیزی دربارۀ محمد بگو تا قوم تو بدانند که تو او را قبول نداری یا از او نفرت داری، گفت: چه بگویم، به خدا سوگند که در میان شما کسی نیست که داناتر از من در شعر باشد، چه در رجز شعر یا در قصيده و حتی در اشعار جن. به خدا کلام محمد شبیه هیچ یک از اینها نیست، به خدا که شیرینی خاصی در سخن او بوده، و زیبایی خاصی بر آن پوشانده شدهاست، از بالا آن را پرثمر و از پائین پربار میبینی، آن برترین سخن است و هیچ سخنی برتر از آن نخواهدبود، سخنی است که هرچه پایین آن باشد را درهم میکوبد. ابوجهل گفت: قوم تو نمیپذیرند تا علیه او چیزی بگویی، گفت: بگذار فکر کنم، پس از اینکه فکر کرد گفت: این سخن جز یک سحر مانند سحر پیشینیان نیست، و این را از دیگران گرفته است، آنگاه این آیات نازل شد: “ذرني ومن خلقت وحيدا”. عیاشی با سند از زراره، حمران، و محمد بن مسلم روایت میکند که امام صادق و امام باقر (عليهما السلام) فرمودهاند وحید به معنی ولدالزنا است.
(اعتراف دوم) الميزان ج12، ص349، در تفسير آیۀ “إن الله يأمر بالعدل و الإحسان” (نحل:90): در مجمع روايت میکند که عثمان بن مظعون گفت: از بس که رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) اسلام را بر من عرضه کرد از ایشان خجالت کشیده و اسلام آوردم ولی اسلام در دلم جای نگرفتهبود، روزی نزد ایشان بودم که حالت تأمل داشت، به آسمان نگاه کرد گویا چیزی را میپرسید، آن حالتش که تمام شد از ایشان پرسیدم که این چه حالی بود، فرمود: آری، هنگامی که با تو سخن میگفتم جبرئيل را در هوا دیدم، و این آیه را به من داد: “ان الله يأمر بالعدل والاحسان”، {خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان فرمان میدهد}، آنگاه پیامبر آیات را تا آخر برای من خواند و اسلام در دلم جای گرفت. نزد عموی ایشان جناب ابوطالب آمده و خبر را به او دادم، گفت: “يا آل قريش اتبعوا محمدا ترشدوا فانه لا يأمركم الا بمكارم الاخلاق” {ای آل قريش پیرو محمد باشید تا هدایت شوید، او شما را جز به مكارم اخلاق دعوت نمیکند}، سپس نزد وليد بن مغيره آمده و آیه را بر او تلاوت کردم، گفت: “ان كان محمد قاله فنعم ما قال، و ان قاله ربه فنعم ما قال”، {اگر محمد این را گفته چه خوب گفتهاست، واگر پروردگار او گفته چه خوب گفتهاست}.
(اعتراف سوم) وليد بن مغيرة مخزومى وقتی اولین بار قرآن را از زبان مسلمانان شنید بدان علاقمند شد و در میان قریش اعلام داشت: “يا عجباً لما يقول ابن أبى كبشه، فو الله ما هو بشعرٍ ولا بسحرٍ ولا بهذي جنون، وإنّ قوله لمن كلام الله”، {چه عجب از آنچه ابن ابی کبشه میگوید، به خدا نه شعر است و نه سحر، و نه هذیان دیوانگی، بلکه این سخن از کلام خداوند است. [تفسير طبري: ج29، ص98]
(احتمالهای مختلفی دربارۀ اینکه مشركين رسول الله را ابن ابى كبشه مینامیدند وجود دارد، که نیازی به نقل آنها نیست، رسول خدا (صلّى الله عليه و آله) عظیمتر و بزرگوارتر از آن است که این گونه توهینها به دامن مقدس ایشان بچسبد).
