الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ. (آل عمران: 191)

همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته، و آنگاه که بر پهلو خوابیده اند، یاد می کنند، و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند، و می گویند: بار الها، اینها را بیهوده نیافریده ای، منزهی تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار.

جلساتاعجاز قرآنجلسه 5

جلسه 5

0:00 / --:--
icon
icon دانلود این صوت

[5]

اشکال: چرا می‌گویی که معجزه سبب ایمان نشده‌است ؟ مثلا سحرۀ فرعون، یا پیروان حضرت عیسی (علیه السلام) ایمان آوردند.

جواب:

نکتۀ اول. رشد تدریجی انسان: لازم است بحث رشد تدریجی انسان در طول تاریخ را دوباره مطرح کنیم، البته ما اطلاعات زیادی از زمان‌های قدیم نداریم، شاید تنها اطلاعات مفیدى که وجود دارد دربارۀ ایمان به خدا باشد، که این خود معیار خوبی برای سنجش رشد فکری است، لذا آن را در زمان‌های گذشته و به ترتیب تاریخی پیامبران اولوالعزم بررسی می‌کنیم.

نکتۀ دوم. پیامبران اولوالعزم: در قرآن نامی از پیامبران اولوالعزم آمده‌است: ﴿فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ﴾ (احقاف:35)، مفسرین بحثی دارند که منظور از انبیای اولوالعزم چه کسانی است، ولی بیشترین احتمال این است که منظور این پنج پیامبر بزرگوار باشند: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد (علیهم و علی آلهم السلام). شاید سبب این نام‌گذاری این باشد که آئین این پنج تن فراگیر بوده و حتی انبیای پس از آنها نیز به شریعت آنها عمل کرده و تغییری در احکام دین نمی‌دادند.

  1. نوح (علیه السلام): قرآن اعجازی را از حضرت نوح نقل نمی‌کند، و اکثریت مردم در زمان آن حضرت بت پرست و کافر بوده و بر همین بت‌پرستی باقی ماندند تا طوفان آنها را از بین برد، و این مسئله نشان می‌دهد که مردم آن زمان آن چنان کوته‌نگر بودند که ایمان به خدای پشت پردۀ غیب برایشان قابل قبول نبود، در ضمن شاید نقش طوفان نوح پاکسازی جامعۀ انسانیت بلکه کرۀ زمین از آلودگی‌های مفسد باشد.
  2. ابراهیم (علیه السلام): ابراهیم ابتدا در بابل (عراق) بوده سپس به شام (فلسطین) هجرت کرد، و چند سفری نیز به حجاز (جزیرة‌العرب) داشته‌است. ولی هیچ خبری از ایمان مردم به ایشان نیست، هر چند معجزاتی نیز دیده‌اند مانند نسوختن ابراهیم در آتش و جوشش چشمۀ زمزم زیر پای اسماعیل، ولی دو فرزند ابراهیم: اسماعیل در حجاز و اسحاق در شام نسل زیادی داشته و در میان آنها مؤمنینی بوده‌اند، از این رو قدری مردم پیشرفت فکری داشته ولی باز هم بسیار اندک بوده‌است، زیرا به مرور زمان شرک را مخلوط دین کرده و کعبه که مرکز ایمان بود را به بتخانه تبدیل نمودند.

شاید بتوان گفت که یک نقش اساسی حضرت ابراهیم ساختن مسجد باشد، گفته مى‌شود كه كعبه (مسجدالحرام) را حضرت آدم ساخت ولى آثار آن از بین رفت تا این‌که ابراهیم کعبه را به کمک اسماعیل دوباره برپا کرد، همین وضع دربارۀ مسجدالاقصی نیز گفته می‌شود که آدم ساخت و ابراهیم آثار از بین رفتۀ آن را دوباره‌سازی نمود، و در مسجدالاقصی آثار فراوانی از ابراهیم و پیامبران پس از ایشان وجود دارد، ولی اکنون این دو مسجد به ابراهیم نسبت داده می‌شوند نه آدم، و هر دو قبلۀ مؤمنین و مرکز حج می‌باشند، یعنی ابراهیم برپا کنندۀ نقطه های مرکزی برای ارتباط انسان با خدا می‌باشد.

  1. موسی (عليه السلام): ایمان سحره نشانۀ یک امر خاص است، و آن این است که اگر کسی به دنبال هدایت برود خدا راه هدایت را برایش باز می‌فرماید، سحره افراد استثنایی بوده و به دنبال حقیقت می‌گشتند و لذا به سوی علم روی آورده و چون علم آن روز در سحر بود آن را فراگرفتند، آنها با دیدن معجزۀ موسی گم شدۀ خود را یافته و در یک چشم بر هم زدن چنان ایمانی به دست آوردند که تمام تهدیدهای فرعون در برابرش بی‌ارزش گشت.

مردم مصر به موسی ایمان نیاوردند، و بنی‌اسرائیل نیز برای نجات از فرعون دنباله‌روی موسی گشتند، و الا کفر آنها در قضایای مختلف آشکار است، البته بعد از حضرت موسی مؤمنین زیادی در میان بنی‌اسرائیل یافت می‌شد هرچند در اقلیت بودند، و همین اقلیت نیز دارای آفت‌های فکری شده که قرآن نقل می‌کند آنها عزیر را فرزند خدا دانستند. پس هنوز رشد فکری کم بوده و معجزه‌های فراوان حضرت موسی نیز برای ایمان آوردن مردم کارساز نبوده‌است.

ظاهرا یک نقش اساسی حضرت موسی در آوردن یک شریعت متکامل است، امروز تورات قدیمی‌ترین کتاب آسمانی موجود در دست بشر است، و ظاهرا اولین شریعت کامل می‌باشد که با تمام فراز و نشیب‌هایی که در طول تاریخ بر آن گذشته هنوز مملو از احکام و هدایت‌های الهی می‌باشد.

  1. عیسی (عليه السلام): دیدیم که آیۀ 52 از سورۀ آل‌عمران اعلام می‌دارد عموم مردم ایمان نیاوردند و تنها حواریون جواب مثبت به آن حضرت دادند، هرچند معجزات فراوانی از ایشان می‌دیدند، البته پس از عروج عیسی به سوی خداوند تعداد مؤمنین زیاد شد و قتل و شکنجه های دولت‌های کافر نیز نه تنها آنان را شکست نداد بلکه سرانجام خود دولتمردان تسلیم و به دین عیسی روی آوردند، هرچند متأسفانه دین را خراب و یک شرک سه‌گانه در آن آفریدند، خود عیسی که آورندۀ توحید بود را شریک خدا دانستند. بنابراین آنها تا حدودی رشد داشتند ولی هنوز ایمان آنها متزلزل و ناپایدار بود.

ظاهرا یک نقش حضرت عیسی تغییر بعضی سخت‌گیری‌هایی است که خداوند به خاطر نافرمانی‌های امت موسی بر آنها روا داشته بود، ولذا کتاب انجیل جز در همین چند مورد دارای احکام نیست، و شریعت عیسی ادامه دهندۀ شریعت موسی است.

  1. محمد (صلی الله عليه و آله): تنها پیامبری است که در زمان خود اکثریت مردم اطراف ایشان ایمان آوردند، و توانست یک دولت مقتدر برپا کند که پس از ایشان به یک امپراتوری تبدیل شد، هر چند این کشورگشایی خواستۀ آن حضرت نبود، و این نشانۀ دو مسئله است:

اول- رشد فکری مردم: که توانستند به راحتی بت‌ها را کنار زده و به خدای واحد و غیر قابل رؤیت ایمان آورند.

دوم- قدرت قرآن: که توانست عرب‌های سرکش را خاضع نموده و در برابر عظمت خود ذلیل کند.

ولی هنوز ایمان به سرچشمۀ مقصود نرسیده بود، زیرا اعراب نتوانستند امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و ائمۀ پس از ایشان را بپذیرند، بلکه در اصل خداشناسی نیز هنوز مشکل داشتند زیرا اکثریت معتقد بوده و هستند که خدا در خواب بعضی اولیا به صورت انسان پدیدار شده و در روز قیامت تمام مؤمنین خداوند را با چشم خواهند دید! و این همان بت پرستی است ولی در کمرنگ‌ترین حالت خود، که امیدواریم با ظهور امام زمان (علیه السلام) این اشکال‌ها نیز برطرف شود، زیرا انسان در زمان ظهور به اوج رشد فکری خویش خواهدرسید.

icon