الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ. (آل عمران: 191)

همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته، و آنگاه که بر پهلو خوابیده اند، یاد می کنند، و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند، و می گویند: بار الها، اینها را بیهوده نیافریده ای، منزهی تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار.

جلسه پنجم

0:00 / --:--
icon
icon دانلود این صوت

[5]

فصل چهارم. گرفتن میثاق

گرفتن ميثاق (پیمان) از پیامبران: گفته شد که هدف این سوره بيان ویژگیهای مهم رسول الله صلى الله عليه وآله است، لذا ميثاق (پیمان) گرفته شده از انبيا را مطرح میکند، وموقعیت خاص پیامبر میان آنها را نشان میدهد، زیرا ابتدا ميثاق تمام انبيا را میگوید، سپس از میان آنها مسئله را به اولوا العزم اختصاص میدهد، ودر ابتداي انبیای اولوا العزم پیامبر را مورد خطاب قرار میدهد، هرچند از نظر زمان آخرین است زیرا ایشان خاتم انبيا است، آنگاه چهار پیامبر اولوا العزم دیگر را بر اساس ترتيب تاريخي نام میبرد، ببینید:

  1. گرفتن ميثاق از عموم انبيا: که موضوع این میثاق یعنی پیمان این است که در تبلیغ رسالت خداوند کوتاهی نکنند: (وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ…)، {(به خاطر آور) هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم}.
  2. گرفتن ميثاق از أولوا العزم بخصوص: (…وَمِنْكَ وَمِنْ نُوحٍ وَإِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ…)، {و(همچنین) از تو واز نوح وابراهیم وموسی وعیسی بن مریم}.
  3. تأكيد بر ميثاق: (…وَأَخَذْنَا مِنْهُمْ مِيثَاقًا غَلِيظًا ﴿7﴾)، {وما از همۀ آنان پیمان محکمی گرفتیم (که در ادای مسؤولیت تبلیغ ورسالت کوتاهی نکنند)}.
  4. تعميم ميثاق بر مؤمنين: زیرا آنها با انبيا بيعت کردند: (…لِيَسْأَلَ الصَّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ…)، {به این منظور که خدا راستگویان را از صدقشان (در ایمان وعمل صالح) سؤال کند}، ومنظور از صادقین آنهایی هستند که در ايمان خود که با خداوند عهد بسته اند صادق میباشند، وسؤال از آنها به معنای مشخص کردن میزان صداقت آنها است، واینکه تا چه حدی در برابر آزمایشها مقاوم اند.
  5. أما کافران: در واقع کساني که در موارد آزمایش، از آنها ايمانی بدست نمیاید کافر میباشند، هرچند که اظهار ایمان کنند: (…وَأَعَدَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا أَلِيمًا ﴿8﴾)، {وبرای کافران عذابی دردناک آماده ساخته است}.

 

فصل پنجم. جنگ احزاب (خندق)

بیش از ده هزار نفر برای جنگ به مدینه آمدند، ومدت سی روز ماندند، در برابر آنها تنها سه هزار مسلمان آمادۀ جنگ بودند، اکنون ماجراهای این جنگ را از مجمع البيان مرحوم طبرسي نقل میکنیم.

اول. خداوند نعمتهای خود در این جنگ را یاداوری میفرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ…)، {ای کسانی که ایمان آورده‌اید! نعمت خدا را بر خود به یاد آورید، در آن هنگام که لشکرهایی (عظیم) به سراغ شما آمدند}.

  1. فرستادن باد: آنگاه خدای متعال باد سردی را در یک شب تاریک بر آنها فرستاد، که آنان را بسیار آزرده نمود، چادرهایشان را از جای کند، وآتشهایشان را خاموش نمود وسبب شد که اسبهایشان رم کنند: (…فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا…)، {ولی ما باد وطوفان سختی بر آنان فرستادیم}.
  2. فرستادن فرشتگان: همچنان خداوند فرشتگانی را فرستاد که تاثیر غیبی بر آنها داشتند، مانند ایجاد بی همتی ووحشت در میان آنان: (…وَجُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا…)، {ولشکریانی که آنها را نمی‌دیدید (وبدین وسیله آنها را در هم شکستیم)}، حذيفة رضي الله عنه میگوید: من به لشکر دشمن نزدیک شدم، مردی چارشانه وقد بلند دیدم که میگوید: برویم برویم، شما دیگر جایی در اینجا ندارید.

وبه خاطر ترس ووحشت از جنگ که در میان مسلمانان پدید آمده بود، خداوند آنان را سرزنش میفرماید: (…وَكَانَ اللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا ﴿9﴾)، {وخداوند همیشه به آنچه شما انجام می‌دهید بینا بوده است}.

 

دوم. سبب جنگ تشویق يهود وخيانت آنان بود: طبرسی گوید: یکی از قضایای خندق این است که عده‏ای از يهودیان برای دیدار با قریش از مدینه به مکه رفتند، وآنها را به جنگ با رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم تشویق نموده وگفتند: ما با شما علیه آنان خواهیم بود تا آنها را ریشه‏کن کنیم، سپس آن یهودیان به سوی قبیلۀ غطفان رفتند وآنان نیز جواب مثبت دادند.

حيي بن أخطب از بني نضير به دیدار كعب بن أسد رهبر بني قريظة رفت، کعب با رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم پیمان بسته که خود وقومش با ایشان هستند. حیی اجازه گرفت ولی کعب در را بر او باز نکرد وگفت: وای بر تو ای حيي تو یک مرد شوم هستی، من با محمد پیمان بسته وحاضر نیستم پیمان میان با ایشان را بر هم زنم، واز او جز باوفایی وراستگویی ندیده ام، ولی آنقدر حيي با كعب بحث کرد تا توانست كعب را بر ناپیمانی وادار کند، واو پیمان میان خود ورسول الله صلى الله عليه وآله را شکست.

 

سوم. کندن خندق وبعضی از نشانه‏های نبوت که در آن پیدا شد:

  1. سلمان از ما أهل بيت است: وقتی رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم متوجه خطر شد، خندق را اطراف مدينه زد، آنهم با پیشنهاد سلمان فارسي رحمة الله علیه، آنگاه اختلاف میان مهاجرین وانصار دربارۀ سلمان فارسی افتاد، انصار گفتند: (سلمان از ما است) ومهاجرین گفتند: (سلمان از ما ست)، ولی رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: (سلمان منا أهل البيت)، {سلمان از ما أهل بيت است}.
  2. شکستن سنگ غیر قابل شکست توسط پیامبر،: أيمن مخزومي گوید: از جابر بن عبد الله شنیدم که گفت: روز خندق مشغول کندن بودیم، به قطعه سنگ محکمی برخورد کردیم که قابل شکستن نبود، عرض کردیم: ای رسول الله، این سنگ قابل شکستن نیست، رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آب بر آن بریزید، سپس به سوی آن آمد، در حالی که از شدت گرسنگی شکم خود را بسته بود کلنگ را گرفت وسه بار بسم الله گفت وکلنگ زد، آنگاه به شکل تپه‏ای از خاک درامد.
  3. اطعام کارکنان خندق توسط جابر: ادامۀ سخنان جابر: من به ایشان عرض کردم: يا رسول الله اجازه میدهید به منزل بروم، وایشان اجازه داد. در خانه به همسرم گفتم: چیزی برای خوردن داریم؟ گفت: قدری جو داریم، ویک بز ماده، وقتی خمیر نان وگوشت پخته شدند به سوی رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم بازگشتم وگفتم: ای رسول خدا، غذای اندکی داریم، شما همراه با دو نفر از اصحاب خود بفرمائید. فرمود: چقدر است؟ گفتم: قدری جو ویک بز ماده. ایشان به تمام مسلمانان گفت: برویم به خانۀ جابر. من به خانه رفته وبه همسرم گفتم: آبرویم رفت، رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم با تمام جمعیت دارد میاید، گفت: آیا از مقدار غذا پرسید؟ گفتم: آری. گفت: خدا ورسولش بهتر میدانند، ما که به ایشان گفتیم که چه اندازه غذا داریم، همسرم با این سخن خود غصۀ بزرگی را از من برطرف کرد.

رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم آمد وشروع به ساخت تلیت وجدا سازی گوشت نمود، سپس ظرفها را یکی پس از دیگری پر کرد. ایشان غذا را به مردم میداد تا اینکه همگی سیر شدند، ولی همچنان تنور از نان ودیگ از گوشت کاملا پر میماندند، وما نيز از آن خوردیم وبه همۀ دوستان دادیم.

 

چهارم. آمدن كفار برای جنگ ووحشت مسلمانان:

  1. حضور کافران: قريش با فرماندهی أبو سفيان بن حرب آمدند، قبیلۀ غطفان نیز حاضر شده وبه همپیمانان خود بني أسد پیغام دادند وجمعی از آنان نیز آمدند، قريش به عده‏ای از بني سليم پیام داده وجمعی از آنها نیز حاضر شدند: (إِذْ جَاءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ…)، {(به خاطر بیاورید) زمانی را که آنها از طرف بالا وپایین (شهر) بر شما وارد شدند (ومدینه را محاصره کردند)}، منظور از آنهایی که از بالای شهر آمدند، يهودیانی بودند که در قلعه‏ها ودژهای اطراف مدينه سکونت داشتند، ومنظور از آنهایی که از پائین شهر آمدند، قريش وهمپیمانان آنها است.
  2. ترس مسلمانان: آنگاه ترس ووحشت بالا گرفت، (…وَإِذْ زَاغَتِ الأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ…)، {وزمانی را (به خاطر آورید) که چشمها از شدّت وحشت خیره شده وجانها به لب رسیده بود}، خیره شدن چشم مربوط به وقت احتضار قبل از مرگ است، وبه لب رسیدن جانها نیز كنايه از همان حالت احتضار، یعنی این آيه حال مسلمانان را چنان به تصویر میکشد که گویا از شدت ترس دچار مرگ شده، تا اینکه مؤمنین احتمال هر خطری را میدادند، ونفاق بعضی از منافقين آشکار گردید: (…وَتَظُنُّونَ بِاللهِ الظُّنُونَا ﴿10﴾)، {وگمانهای گوناگون بدی به خدا می‌بردید}، آنان گمانهای بد به خدا بردند، مبنی بر اینکه خداوند آنها را رها کرده است. مخاطب در اینجا مسامانان اند، البته همگی بدین‏صورت نبودند، لذا در آيات بعد از بعضی از آنها تمجید میکند، که در این اوضاع خطرناک بسیار خوب عمل کردند.
  3. آزمایش مؤمنین: بنا بر این این جنگ بلای بسیارعظيمی بود، که کمتر مسلمانی توانست ثابت قدم بماند: (هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ…)، {آنجا بود که مؤمنان آزمایش شدند}، زیرا دلهای آنان به لرزه درامده وایمانشان ناپایدار گردید: (…وَزُلْزِلُوا زِلْزَالا شَدِيدًا ﴿11﴾)، {وتکان سختی خوردند}.
icon