جلسه سوم
[3]
مسالۀ دوم، تبنی (پسر خواندگی):
یکی دیگر از سنتهای جاهلی تبنی است، یعنی پسری را به عنوان فرزند خود میشمارد که او را (دعی) مینامیدند، وتمام احکام فرزندی نیز بر این پسر خوانده جاری میشد، مانند ارث وازدواج نکردن با همسر پسر خوانده.
خود پیامبر صلى الله عليه واله وسلم نیز زيد بن حارثة را به عنوان پسر خوانده پذیرفت، زید اصلا اهل یمن است، او اسیر شده ومانند یک برده به فروش رسید. پیامبر صلى الله عليه وآله وسلم وی را خرید، آزاد کرد واو را پسر خواندۀ خود قرار داد. وقتی خانوادۀ زید آمدند تا با پرداخت فدیه وی را آزاد وبا خود ببرند، زيد نپذیرفت که پیامبر صلى الله عليه وآله وسلم را رها کند، ومردم وی را زيد بن محمد مینامیدند.
چگونه این آیات مشکل تبنی را حل کرده است:
- پسرخواندگی (تبنی) فقط یک جمله است که به زبان میاورند، وهیچ تاثیر واقعی ندارد: (وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ذَلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ)، {و(خداوند) فرزند خواندههای شما را فرزند حقیقی شما قرارنداده است، این سخن شما است که به دهان خود میگویید}.
- سخن آنها مخلوطی از حق وباطل است، ولی خداوند جز حق نمیگوید: (وَاللهُ يَقُولُ الْحَقَّ)، {وحقّ را خداوند میگوید}.
- تنها راه درست به سوی سعادت دنيا وآخرت همان است که خدا شما را بدان راهنمایی میکند، پس آن را دنبال وسنتهای جاهلی را رها کنید: (وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ ﴿4﴾)، {واو است که به راه راست هدایت میکند}.
- پسر خوانده را باید به پدر واقعی نسبت داد نه به پدر خوانده، ولذا باید پسر خوانده را فقط برادر یا پیروی خود دانست: (ادْعُوهُمْ لئَابَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا ءَابَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ…)، {آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خدا عادلانهتر است، واگر پدرانشان را نمیشناسید، آنها برادران دینی وموالی شما هستند}.
- خدای متعال، اشتباه افراد در فرزند دانستن پسر خوانده را میبخشد: (…وَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَلَكِنْ مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَكَانَ اللهُ غَفُورًا رَحِيمًا ﴿5﴾)، {امّا گناهی بر شما نیست در خطاهایی که از شما سرمیزند (وبیتوجّه آنها را به نام دیگران صدا میزنید)، ولی آنچه را از روی عمد میگویید (مورد حساب قرار خواهد داد)، وخداوند آمرزنده ورحیم است}.
ولذا پیامبر صلى الله عليه وآله وسلم نیز مردم را از گفتن زيد بن محمد منع فرمود، ودستور داد او را زيد بن حارثة بخوانند.
- اگر پسر خوانده بميرد یا همسر خویش را طلاق دهد، پدر خوانده میتواند با آن زن ازدواج کند، البته در جاهلیت پدر خوانده حاضر به ازدواج با همسر پسر خواندۀ خود نمیشد، ولی خداوند در این آيات میخواهد این تفكر جاهلي از ریشه بکند، لذا پس از اينكه زيد همسر خود را طلاق داد، خدا به پیامبر صلى الله عليه وآله وسلّم دستور داد با آن زن ازدواج کند: این قضیه در آيۀ 37 از این سوره آمده است: (…فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا… )، {هنگامی که زید نیازش را از آن زن به سرآورد (واز او جدا شد)، ما او را به همسری تو درآوردیم}.
ولايت: در دو آيۀ 5 و6 سه بار ولایت را یاداور میشود، وظاهرا مفهوم مشترک آنها این است که ولی دارای حق است، ببینید:
- حق پسرخواندگان: (فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ)، یعنی پسرخواندگان برادر واولیای دینی شما هستند، پس دارای تمام حقوقی میباشند که هر مؤمن بر برادران دینی خود دارد.
- حق پیامبر: (النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ…)، {پیامبر اولی وسزاوارتر به مؤمنان است از خود آنها، وزنان او (در اطاعت وعطوفت وحرمت نکاح، به حکم) مادران مؤمنان هستند}، پس پیامبر ولايت كامل بر همگان دارد، وحقوق او بر هر مؤمن بیش از حقوق مؤمن بر خویشتن است، چه در حفظ، نگهداری، محبت، احترام، جوابگویی، واجرای اوامر ایشان. واز حقوق مخصوص پیامبر بر مؤمنين این است که مؤمن باید همسران پیامبر را احترام نموده همانگونه که مادر خود را احترام میکند، وبر مؤمن حرام است که پس از وفات رسول الله با همسران ایشان ازدواج کند، وزشتی این ازدواج مانند زشتی ازدواج با مادر است، خداوند میفرماید: (ولا أن تنكحوا أزواجه من بعده أبدا).
- حق خویشاوندان: ارحام یعنی خویشاوندان از یکدیگر ارث میبرند، در اینجا به مسألۀ سوم منتقل میشود.
مسألۀ سوم، ارث بردن در مؤاخات:
رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم میان مهاجرين وانصار مؤاخات برقرار کرد، که هر مهاجری را برادر دینی یکی از انصار قرار داد، وروابط محبت آمیز محکمی میان آنها برقرار شد، بطوری که از یکدیگر ارث میبردند، ولی این آيه میخواهد ارثی که بر أساس برادری دينی است ملغی کند. ببینید:
- عدم ارثبری برادران دینی از یکدیگر، زیرا ارث مخصوص ارحام است، پس تنها خویشاوندان صاحبان حق در ارث اند، نه سایر مؤمنين عموما ونه مهاجرينی که از مكه آمده اند خصوصا: (…وَأُولُو الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ…)، {وخویشاوندان نسبی شخص (در حکم ارث) بعضی بر بعضی دیگر در کتاب خدا مقدمند از انصار و مهاجرین (که با هم عهد برادری بستهاند) }.
- تنها استثنا در مورد فوق، حالتی است که فرد برای غير أرحام خود وصيت کند، به شرط اینکه بیش از یک سوم اموال باقی مانده نشود: (…إِلا أَنْ تَفْعَلُوا إِلَى أَوْلِيَائِكُمْ مَعْرُوفًا كَانَ ذَلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا ﴿6﴾)، {مگر آنکه به نیکی واحسان بر دوستان خود (از مهاجر وانصار) وصیتی کنید که این (تقدم وصیت بر ارث خویشان) هم در کتاب حق مسطور ونوشته گردیده است}.
****************
