الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ. (آل عمران: 191)

همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته، و آنگاه که بر پهلو خوابیده اند، یاد می کنند، و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند، و می گویند: بار الها، اینها را بیهوده نیافریده ای، منزهی تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار.

جلساتاعجاز قرآنجلسه 4

جلسه 4

0:00 / --:--
icon
icon دانلود این صوت

بخش دوم: اعجاز ادبي قرآن

اولاً. چرا اصل اعجاز قرآن ادبي است:

  1. تناسب اعجاز انبیا با زمانه: چون سحر در زمان حضرت موسى وبيماري در زمان حضرت عيسى وادبيات در زمان پيامبر اسلام منتشر بوده اند، لذا معجزات موسى شبيه سحر ومعجزات عيسى شبيه پزشكي بوده، وقرآن هم يك تحفه غير قابل تكرار ادبي است.
  2. یک روایت: در اين باره یک روایت از امام رضا علیه السلام نقل میکنیم:

روى الصدوق قدس سره بسنده عن أبي يعقوب البغدادي قال: قال ابن السكّيت لأبي الحسن الرضا عليه السلام: لماذا بعث الله عز وجل موسى بن عمران عليه السلام بالعصا ويده البيضاء وآلة السحر، وبعث عيسى عليه السلام بالطبّ، وبعث محمدا صلى الله عليه واله وسلم بالكلام والخطب.

فقال له أبوالحسن عليه السلام: إن الله تبارك وتعالى لمّا بعث موسى عليه السلام كان الأغلب على أهل عصره السحر فأتاهم من عند الله عز وجل بما لم يكن عند القوم وفي وسعهم مثله وبما أبطل به سحرهم وأثبت به الحجة عليهم، وإن الله تبارك وتعالى بعث عيسى عليه السلام في وقت ظهرت فيه الزمانات[1] واحتاج الناس إلى الطب فأتاهم من عند الله عز وجل بما لم يكن عندهم مثله وبما أحيا لهم الموتى وأبرأ الأكمه والأبرص بإذن الله تعالى وأثبت به الحجة عليهم، وإن الله تبارك وتعالى بعث محمدا صلى الله عليه واله وسلم في وقت كان الأغلب على أهل عصره الخطب والكلام (وأظنه قال: والشعر) فأتاهم من كتاب الله عز وجل ومواعظه وأحكامه ما أبطل به قولهم وأثبت به الحجة عليهم.

فقال ابن السكيت: تالله ما رأيت مثلك اليوم قط فما الحجة على الخلق اليوم؟ فقال عليه السلام: العقل يعرف به الصادق على الله فيصدّقه والكاذب على الله فيكذّبه فقال ابن السكيت: هذا والله الجواب[2].

  1. ترجمۀ روایت: ابن سکیت از امام رضا علیه السلام میپرسد: چرا خداوند موسی بن عمران علیه السلام را با عصا ودست سفید ودستگاه سحر فرستاد، عیسی علیه السلام را با پزشکی، ومحمد صلی الله علیه وآله وسلم را با سخن وسخنوری فرستاد؟

امام فرمود: خداوند وقتی موسی علیه السلام را فرستاد که سحر در میان اهل آن زمان غلبه کرده بود (یعنی بیش از هر دانشی مطرح بود)، لذا خداوند چیزی بر آنها نازل کرد که توانای انجام مشابه آن را نبودند، واز اینرو سحر آنها را باطل وحجت را بر آنها تمام فرمود، همچنین خدای متعال عیسی علیه السلام را در زمانی فرستاد که بیماریهای مزمن وبهبود نایافتنی فراوان شده ومردم نیاز به پزشکی داشتند، لذا عیسی از طرف خداوند راه حلی آورد که مردم نمیتوانستند مانند آن را بیاورند، حتی مردگان را زنده وافراد نابینا یا گرفتار پیسی را با یاری خدا مداوا نمود، وبدینوسیله حجت را بر آنها تمام فرمود، وهمچنین خداوند محمد صلی الله علیه وآله را وقتی فرستاد که غالب بر اهل آن زمان سخن وسخنوری بود (راوی گوید: ظاهرا شعر را هم گفت)، لذا کتاب خدا را برای آنها آورد با پندها واحکام خود تا اینکه سخنی برای گفتن نداشته وحجت بر آنها تمام گردید.

ابن سكيت گفت: به خدا سوگند که تاکنون کسی مانند تو را هرگز ندیده ام، پس امروز حجت بر خلق چیست؟ امام عليه السلام فرمود: عقل، زیرا با آن میتوان کسانی که سخن راست یا دروغ از خدا نقل میکنند را شناخت، تا بتوان این یک را تصدیق وآن را تکذیب نمود، ابن سكيت گفت: به خدا سوگند جواب همین است.

 

ثانياً. رشد تدریجی انسان در طول تاریخ: انسان با گذشت زمان پیشرفت فکری میکند، به عنوان یک معیار برای نشان دادن پیشرفت فکری انسان میتوان به مقدار پذیرش ملتها نسبت به دعوت انبیا اشاره کرد.

  1. قوم نوح: پس از حدود هزار سال دعوت به سوی خدای یگانه تنها تعدادی اندکی از آنها ایمان آوردند که حضرت نوح علیه السلام توانست آنها را در گوشه ای از کشتی خود جای دهد، وشاید این تعداد اندک همگی فرزندان ونوادگان خود نوح باشند.
  2. قوم ابراهیم: قرآن دربارۀ ملتی که حضرت ابراهیم علیه السلام در میان آنها رشد کرد اشاره ای به ایمان کسی نمیکند، تنها در آيۀ 26 از سورۀ عنكبوت پس از ذکر درگیری ابراهیم با قوم کافر خود میفرماید: ﴿فَآَمَنَ لَهُ لُوطٌ﴾، {پس لوط به او ایمان آورد}.
  3. قوم موسی: در زمان حضرت موسی علیه السلام آنچه از قرآن معلوم میگردد این است که غیر از بنی اسرائیل تنها سحرۀ فرعون که تعداد اندکی بوده اند همراه با مؤمن آل فرعون ایمان آورده اند، البته ایمان اکثر بنی اسرائیل نیز مصلحتی بوده است، ولی در هر حال تعدادی نه چندان زیاد از مردم ایمان آوردند.
  4. قوم عیسی: دیدیم که آیۀ 49 از سورۀ آل عمران معجزات حضرت عیسی را بیان میکند، سپس میفرماید: ﴿فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قَالَ مَنْ أَنْصَارِي إِلَى اللهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللهِ آَمَنَّا بِاللهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾ (آل عمران:52) {هنگامی که عیسی از آنان احساس کفر (ومخالفت) کرد، گفت: «کیست که یاور من به سوی خدا (برای تبلیغ آیین او) گردد؟» حواریان [شاگردانِ مخصوصِ او] گفتند: «ما یاوران خداییم، به خدا ایمان آوردیم، وتو (نیز) گواه باش که ما اسلام آورده‌ایم}. این آیات نشان میدهد که مردم به حضرت عیسی نیز ایمان نیاوردند، ووقتی از آنها پرسید که یاران من به سوی خدا کیست تنها حواریون اعلام ايمان كردند، وتعداد آنها طبق روايات دوازده نفر است.
  5. رشد فکری اعراب قبل از اسلام: امت اسلام تنها امتی است که تعداد زیادی از آنها در زمان خود پیامبر ایمان آورده اند، ودلیل این مسئله را باید در رشد فکری انسان یافت، هرچند قدرت فوق العادۀ قرآن نیز سببی اساسی در تسلیم مردم بوده است. اولین ملتی که با اسلام روبرو شدند يعني اعراب به سرعت دین خدا را پذیرفتند، هرچند بعضی موارد برای آنان قابل قبول نبود که مهمترین آنها پذیرش امیر المؤمنین علیه السلام به عنوان امام ورهبر بلا فصل بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله میباشد، واين پذیرش نیاز به رشد بالاتری دارد که در ابتدای ظهور اسلام نبوده وبه زمان ظهور امام زمان علیه السلام موکول شده است.

 

ثالثاً. وضعيت فرهنگی اعراب قبل از اسلام:

  1. نبودن علم قبل از اسلام: مردم جزيرة العرب قبل از ظهور اسلام جاهل ونادان بودند، هیچگونه دانشی مطرح نبود، در بعضی شهرها حتی یک نفر یافت نمیشد که سواد خواندن ونوشتن داشته باشد، ولذا عربها نسبت به اهل کتاب (یهود ونصاری) احترام فراوان داشتند زیرا آنها را دانا میدیدند، ولی علمای اهل کتاب حاضر نبودند هرگونه اطلاعات یا دانشی را به اعراب منتقل کنند، آنان به بهانۀ اینکه علم را فقط به اهلش باید داد حتی به پیروان خود نیز چیزی تعلیم نمیدادند.

 

  1. جهالت اعراب قبل از اسلام: به سبب همين نادانیها وجهالتها بود که اخلاقيات بسيار ناپسندی میان اعراب رایج گردید، اکنون سه مثال از قرآن دربارۀ جهالت آنها میاوریم:

يک- وأد: (زنده به گور کردن دختران) ﴿وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنْثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ كَظِيمٌ، يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ﴾ (نحل:58-59)، {هرگاه به یکی از آنها بشارت دهند دختر نصیب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتی) سیاه می‌شود، وبه شدّت خشمگین می‌گردد بخاطر بشارت بدی که به او داده شده، از قوم وقبیله خود متواری می‌گردد، (ونمی‌داند) آیا او را با قبول ننگ نگهدارد، یا در خاک پنهانش کند، چه بد حکم می‌کنند}.

﴿وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ، بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ﴾ (تكوير:8-9)، {ودر آن هنگام که از دختران زنده به گور شده سؤال شود: به کدامین گناه کشته شدند؟}.

دو- قتل فرزندان: ﴿وَلا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْئًا كَبِيرًا﴾ (اسراء:31)، {وفرزندانتان را از ترس فقر نکشید، ما آنها و شما را روزی می‌دهیم، مسلماً کشتن آنها گناه بزرگی است}.

سه- ظهار: ﴿الَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِنكُم مِّن نِّسَائِهِم مَّا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِي وَلَدْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنكَرًا مِّنَ الْقَوْلِ وَزُورًا وَإِنَّ اللهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ﴾ (مجادله:2)، {کسانی که از شما نسبت به همسرانشان «ظهار» می‌کنند (می‌گویند: «أَنتِ عَلیَّ کَظهَرِ أُمّی» یعنی تو نسبت به من بمنزله مادرم هستی)، آنان هرگز مادرانشان نیستند، مادرانشان تنها کسانی‌اند که آنها را به دنیا آورده‌اند، آنها سخنی زشت وباطل می‌گویند، وخداوند بخشنده وآمرزنده است}.

  1. زمینۀ رشد ادبی اعراب: گفتیم که اعراب به دلیل تأخر زمانی از اقوام انبیای گذشته دارای رشد فکری بودند، همچنین گفتیم که آنها از هر نوع منبع علمی محروم بودند، از اینرو آنها دچار نوعی خلأ فکری شده بودند، که حل آن را در روی آوردن به ادبیات تامین نمودند، از طرفی دیگر انسان نیازمند به زیبایی است، ولی طبیعت خشک وخشن جزیرة العرب هیچ زیبایی را در بر نداشت مگر زیبایی زن، لذا اعراب همیشه شعر خود را با غزلیات آغاز میکردند، وچون این نوع زیبایی هیچ جنبۀ فکری ندارد لذا اعراب زیبایی را در سخن جستجو نمودند وتوانستند زیباترین سخنان را در قالب شعر، نثر یا خطابه ارائه دهند.

[1] در جمهرة آمده است که (زمانة) به معنی نبودن بعضی از اعضا یا کارامد نبودن آنها است، وشاید این کلمه از زمان گرفته شده یعنی یک بیماری مزمن (ادامه دار).

[2] عيون اخبار الرضا عليه السلام ج2 ص86.

icon