الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ. (آل عمران: 191)

همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته، و آنگاه که بر پهلو خوابیده اند، یاد می کنند، و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند، و می گویند: بار الها، اینها را بیهوده نیافریده ای، منزهی تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار.

جلساتاعجاز قرآنجلسه 16

جلسه 16

0:00 / --:--
icon
icon دانلود این صوت
  1. أبو العلاء معرّي: (متوفي 449)

او أحمد بن عبد الله از اهالی معرّة النعمان است، او یکی از بزرگان ادبیات واز قویترین شعرای عرب بشمار میرود، بعضیها مانند ياقوت حَمَوي، ذهبي، سعد الدين تفتازاني، وخطيب بغدادي وی را متهم به كفر نموده اند.

بیشترین تهمت ابوالعلا رقابت با قرآن است، وتنها سند این تهمت نوشته های ياقوت است، ولی ياقوت دشمن ابوالعلا است، کافی است این جملۀ یاقوت را دربارۀ ابوالعلا بخوانیم: (معری یک الاغ نادان بوده است)، ولی این جملۀ قبیحی است که دربارۀ ادیبی بزرگ مانند ابوالعلا گفته نمیشود هرچند با وی دشمنی داشته باشی.

در مقابل کسانی نیز از ابوعلا دفاع کرده اند مانند ابن عديم حلي، متوفى سال 660 هـ، اوكتابی بنام (الإنصاف والتحري في دفع الظلم والتجرّي عن أبي العلاء المعرّي) نوشته ودر آن اسلام وی را ثابت کرده ومیگوید: (دیگر شعرهای شک برانگیز در دیوان ابوالعلا یا دروغ اند ویا قابل توجیه)[1].

گویند که ابوالعلا کتابی در رقابت با قرآن نوشته بنام: (الفصول والغايات في مجاراة السور والآيات)، ولی این تهمتها با آنچه در کتاب (الغُفْران) خود آورده قابل رد اند، او در رد ابن راوندي میگوید: (وأَجْمَعَ مُلْحِدٌ ومهتدي، وناكب عن المحجة ومُقتدي، أنّ هذا الكتاب الّذي جاء به محمد كتاب بهر بالإعجاز، ولقي عدوه بالأرجاز، ما هذا على مثال، ولا أشبه غريب الأمثال، ما هو من القصيد الموزون، ولا في الرجز من سهل وحزون، ولا شاكل خطابة العرب، ولا سجع الكهنة ذوي الإرب… وإنّ الآية منه أو بعض الآية لتعترض في أفصح كلم يقدر عليه المخلوقون، فتكون فيه كالشهاب المتلألي في جنح غسق، والزهرة البادية في جدوب ذات نسق، فتبارك الله أحسن الخالقين)[2]، {چه ملحد وچه هدایت شده، چه منحرف از راه وچه پيروي آن، همگی اتفاق نظر دارند این کتابی که محمد آورده است بطور اعجاز آوری چشمها را خیره وحريف را بیچاره کرده است، نه مشابه دارد ونه مانند ضرب المثلهای نادر است، از قبیل شعر با وزن هم نيست، واز اوزان آسان یا مشکل شعر نمی باشد، نه مشابه خطابه های عرب ونه سجع كاهنهای دانا است…، یک آیه یا قسمتی از یک آیه با فصیحترین سخنانی که مخلوقین بر آن توانایی دارند به رقابت میپردازد، ودر برابر آنها مانند شهابی نورانی در تاريكي شب است یا مثل گلی آراسته است در سرزمینی خشک، پس بزرگ است خدایی که بهترین آفرینندگان است}.

 

سابعاً. رقابت سالم در برابر تحدي:

  1. چگونه با تحدي رقابت کنیم: اگر خواستی جواب تحدي رقیب را بدهی، باید سخنی قویتر از او در تركيب الفاظ وهماهنگی معنی بیاوری، نه اینکه سخن حریف را گرفته وچند لفظ در آن تغییر دهی، وسعی کنی سخنت را مسجع جلوه دهی، وهیچ توجهی به معنی نداشته باشی، یعنی یک سخن بی ارزش آوری سپس ادعا کنی که با حریف رقابت نموده وشکستش داده ای، همانگونه که مسيلمه وامثالش کردند.
  2. دو مثال:

(مثال اول) جرير شاعر در ثنای بني تميم میگوید:

إذا غَضِبَتْ عليك بنو تميم        حسبت الناسَ كلُّهم غِضاباً

{اگر بنی تمیم بر تو خشم کنند، خیال میکنی که همۀ مردم با تو خشمگین اند}.

ووقتی از معری دربارۀ شريف مرتضى میپرسند میگوید:

يا سائلي عنه لما جئت تطلبه     ألا هو الرجل العاري من العار

إن جئته لرأيت الناس في رجلٍ  والدهر في ساعةٍ والأرض في دار

{ای سؤال کننده، اگر به سراغش روی او را مردی میبینی که از تمام زشتیها دور است.

اگر نزد او باشی تمام مردم را در یک نفر، زمانه را در یک ساعت، وزمین را در یک خانه میبینی}

پس اگر جرير قبيلۀ بني تميم را معادل تمام مردم میبیند، معری یک مرد را معادل همۀ مردم میداند، وبدین اکتفا نکرده که تمام زمانه را در آن ساعتی میبیند که با آن مرد روبرو شود، وتمام زمین را در خانه ای می یابد که او ساکن آن است، از اینرو سخن معری بلیغتر از سخن جرير است.

 

(مثال دوم) فرزدق بر جرير فخر فروخته که خاندان بزرگی دارد، واو را کوچک میشمارد که چنین خاندانی ندارد، فرزدق میگوید:

إن الذي سمك السماء بنى لنا      بيتاً دعائمه أعز وأطولُ

بيتاً بناه لنا المليك وما بنى        حكم السماء فإنه لا ينقل

يا ابن المراغة أين خالك إنني    خالي حبيشٌ ذو الفعال الأفضلُ

{آنکه آسمان را بالا برد (خدا)، خانه ای برای ما ساخت که پایه هایش والاترین وبالاترین است.

آن خانه را حکمران (خدا) برای ما ساخت، وهرآنچه حکمران آسمان بسازد جابجا شدنی نیست.

ای پسر ماده الاغ، دایی تو کجا است، دایی من حبیش است که برترین کارها را انجام میدهد}.

جرير مصراع اول را از او اقتباس میکند، نه اینکه از گفتن مانند آن ناتوان باشد بلکه میخواهد وی را با حربۀ خودش بکوبد، لذا وزن وقافيه را تغییر نمیدهد تا به او بفهماند که من بر هر وزن وقافیه ای مسلط هستم، ولی قافيه را از رفع (ضمه) به کسر تبدیل میکند تا نگویند تقلید او کرده، ومیگوید:

كان الفرزدق إذ يعوذ بخاله       مثل الذليل يعوذ تحت القرملِ

إن الذي سمك السماء بنى لنا      عزاً علاك فما له من منقلِ

وقضت لنا مضرٌ عليك بفضلنا   وقضت ربيعة بالقضاء الفيصلِ

{فرزدق که به دایی خود پناه برده مانند ذلیلی است که به قرمل (گیاهی با ساقه ای کوتاه) پناه برده باشد.

آنکه آسمان را بالا برد (خدا) عزتی برای ما بنا نمود که بر تو غالب شده وکسی توان جابجایی آن را ندارد.

مضر (قبیلۀ بزرگ عرب) به نفع ما وعلیه تو قضاوت نمود، وربیعه (مانند مضر) کار را فیصله داد}.

جریر به روی خود نمیاورد که یک دایی مانند دایی فرزدق ندارد، ودایی فرزدق را به گیاهی با ساقۀ کوتاه تشبیه میکند، که نمیتوان از گرما یا باران بدان پناه برد. او همچنان بروی خویش نمیاورد که پدر وپدربزرگ او مانند پدر فرزدق وپدربزرگ وی نیستند، وافتخار را به اجداد بالاتر ومشترکشان یعنی ربیعه ومضر برمیگرداند ومدعی میشود که آنها به او (جریر) افتخار میکنند نه فرزدق. این است یک رقابت ادبی سالم.

  1. مسيلمة چه کرده است: مسيلمة این آيات قرآنی را گرفت: ﴿الْقَارِعَةُ * مَا الْقَارِعَةُ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَة﴾[3]، ولفظ (القارعة) با لفظ (فيل) جابجا کرد، وبه خیال خود چیزی در برابر قرآن آورد، او نمیفهمید که چنین مقدمه ای {آن حادثۀ کوبنده‌، وچه حادثۀ کوبنده‌ای، وتو چه می‌دانی که حادثه کوبنده چیست؟} را قرآن میاورد تا هول وخطر بزرگ روز قيامت را بیان کند، ولذا اینگونه ادامه میدهد: ﴿يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ * وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ﴾[4]، {روزی که مردم مانند پروانه‌های پراکنده خواهند بود، وکوه‌ها مانند پشم رنگین حلاّجی‌شده می‌گردند}.

ولی مسيلمۀ بیچاره پس از آن جابجایی به این جملۀ خنده آور رسید: (الفيل، ما الفيل وما أدراك ما الفيل)، {آن فیل، وچه فیلی، وتو چه می‌دانی که فیل چیست؟} وچیزی برای تعریف از فیل نیافت، زیرا نمیدانست چرا (قارعه) یعنی حادثۀ کوبنده که همان قیامت باشد را با فیل عوض کرده است، وچه سودی از تعریف فیل بدست میاید. شاید بزرگی بدن فیل چشم وی را گرفته ولذا ادامه داد: (له ذنب وبيل، وخرطوم طويل)، {او دمی کلفت وخرطومی بلند دارد}.

[1] تاريخ حلب، ج 4، ص 77-180.

[2] رسالة الغُفْران، ص 263.

[3] سورۀ قارعه: 1-3.

[4] سورۀ قارعه: 4-5.

icon